آدمیت...
هنر به تمامی انسان بودن...

هنر به تمامی انسان بودن...

اما...
دیروز بعد از مدتها باید میرفتم و اونطرف خیابون منتظر اتوبوس میموندم...
...
ایندفعه من اون طرف و باز با آه نگاه میکردم به همون طرفی که تا قبلا اتوبوس دیر میاومد و امروز چند تا رفت ...
اینا همه تو فکر من فقط میگذشت...
میدونستم هیچکودوم واقعی نیست...
همیشه تعداد اتوبوسی که از هر دو طرف میگذره معینه و ساعتای تقریبا مشخص...
این من بودم که اینا رو ساخته بودم...
باز همهی اینا فقط توی فکر من میگذشت...
واسه خودم به همهی این فکرا لبخند زدم...
تا این که اتوبوس اومد و منم سوار شدم و رفتم...
حالا که به دیروز فکر میکنم حس میکنم که نگاه ما آدما توی زندگی هم این مدلیه...
وقتی منتظریم نگاهمون به آدمایی که منتظر نیستند و در حال حرکتند به سمت مقصد...
وقتی هم منتظر نیستیم و در حال حرکتیم، نگاهمون به آدماییه که منتظرند و دلمون میخواد ببینیم منتظر چی هستند...
اینه که خوب نیست...
اینه که میشه چشم به راهی پشت چشم به راهی...
اینه که حس میکنیم صبر فقط واسه ماست...
در حالی که هرکسی یه جوری صبوری میکنه...
نتیجه:
حواست باشه که زمین و زمان رفیقتند...
رفیق جون جونیت...
همه چی دست به دست میده تا تو برسی به اون جایی که باید...
حواست باشه که آدما شاهکار خلقتند...
حواست باشه بلایی...


وقتی رفتم برای امتحان و استادش اسممو فهمید...
با تأمل زمزمه کرد: فرشته...
فرشته...
...
و من لبخند زدم.
اسممو دوست دارم...
بچه بودم دلم میخواست اسمم مهتاب بود...
(مهتاب لالا مثل همیشه ) از رادیو پخش میشد اون موقع...
دل آدمو میبرد...
یه صدا از آسمون...
میگفتم من چرا مهتاب نیستم...
گذشت....
الان اسم خودمو دوست دارم...
فرشته...

وقتی بچه بوددیم و بحثای بچهگونه داشتیم...
وقتی کار به اختلاف میکشید...
یکی میگفت:(نه خیرم)....
اون یکی میگفت: (چرا خیرم)...
نمیدونستیم (چرا) کنار (خیر) میشه (متناقض نما یا پارادوکس ) توی ادبیات گویا...
با لذت بحث میکردیم و با قاطعیت (نه خیرم) و (چرا خیرم) میگفتیم...
دلم برا (چرا خیرم ) گفتنای اون موقعها تنگ شده...
