و سی و نهم ...
" حتی اگر نقطه ها مدام عوض شوند، کل همان است.
به جای دزدی که از دنیا می رود، دزدی دیگر به دنیا می آید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می گیرد.
کل هیچ گاه دچار خلل نمی شود، همه چیز سر جایش می ماند، در مرکزش ...
هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی ماند، تغییر می کند...
به جای هر صوفی ای که می میرد، صوفی ای دیگر می زاید..."
ملت عشقه...
آخرای این کتاب بلام...
این قاعده منو یاد بحث "تعادل" توی فیزیک انداخت...
یادمه توی هالیدی یه سنگ خیلی بزرگ لبه ی یه پرتگاه بود و اینکه نیفتاده بود از اون لبه، همه و همه به خاطر تعادل بود...
انگار که اینم همینو میخواد بگه، این همه آدم اومدند و رفتند... این همه چیز عوض شده.... ولی با کوچکرین تغیییری یه تغییر دیگه به همراه بوده و این باعث شده کل در تعادل بمونه ...
حس می کنم انگار که خدا کل هستی رو مثل یه گوی شیشه ای گذاشته روی نوک انگشتش... نمی افته...
مدام رنگش عوض میشه، مدام آدماش عوض میشند ولی همونه... هنوز در تعادله...
خیلی قشنگه وقتی از دور به یه چیزی نگاه می کنی...
