ایستگاه زندگی...
اما...
دیروز بعد از مدتها باید میرفتم و اونطرف خیابون منتظر اتوبوس میموندم...
...
ایندفعه من اون طرف و باز با آه نگاه میکردم به همون طرفی که تا قبلا اتوبوس دیر میاومد و امروز چند تا رفت ...
اینا همه تو فکر من فقط میگذشت...
میدونستم هیچکودوم واقعی نیست...
همیشه تعداد اتوبوسی که از هر دو طرف میگذره معینه و ساعتای تقریبا مشخص...
این من بودم که اینا رو ساخته بودم...
باز همهی اینا فقط توی فکر من میگذشت...
واسه خودم به همهی این فکرا لبخند زدم...
تا این که اتوبوس اومد و منم سوار شدم و رفتم...
حالا که به دیروز فکر میکنم حس میکنم که نگاه ما آدما توی زندگی هم این مدلیه...
وقتی منتظریم نگاهمون به آدمایی که منتظر نیستند و در حال حرکتند به سمت مقصد...
وقتی هم منتظر نیستیم و در حال حرکتیم، نگاهمون به آدماییه که منتظرند و دلمون میخواد ببینیم منتظر چی هستند...
اینه که خوب نیست...
اینه که میشه چشم به راهی پشت چشم به راهی...
اینه که حس میکنیم صبر فقط واسه ماست...
در حالی که هرکسی یه جوری صبوری میکنه...
نتیجه:
حواست باشه که زمین و زمان رفیقتند...
رفیق جون جونیت...
همه چی دست به دست میده تا تو برسی به اون جایی که باید...
حواست باشه که آدما شاهکار خلقتند...
حواست باشه بلایی...

