برف...
اول صبح، تاریک و روشن...
من چشم انتطار همیشگی پیام از ایران...
چشمم روشن شد به عکس یه روز برفی...
ماشین کوچولوی بابا برفی شده بود...
قلب من اینجا برفی شد...
سردم شد تو گرمای غربت...
سردی دلچسب امید بخش...
چایی درست کردم...
نشستم توی سرمای خیالی قلبم جرعه جرعه نوشیدم...
جشن گرفتم این برفو...
من اینجا، تو دل غربت، برای خودم...
دلم میگفت زمستون می یاد ... دیر کرده بود....
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 11:58 توسط فرشته
|